انقلابي به نام Six Sigma

در سال 1988 باب گالوين، در حال دريافت اولين جايزه ملي كيفيت مالكوم بالدريج موتورولا به اختصار درباره چيزي صحبت كرد كه او آن را "شش سيگما" مي ناميد. مخاطبان وي شامل جمع كوچكي از داوران و هيأت ممتحنه بالدريج بودند و خيلي از ما (توماس پیزدک) كه آنجا بوديم اطمينان داشتيم كه آنچه را او درباره اش صحبت مي كند خوب مي‌فهميم. مثلاً خود من تصور مي كردم كه او از كنترل فرايند هاي آماري، قابليت فرايند و برآورده شدن شرايط سخن مي‌گويد؛ يعني همان چيزهایي كه مهندسان كيفيت سال ها درباره اش صحبت كرده بودند. بين مهندسان كيفيت و آماردان ها اين توافق وجود داشت كه « قابليت فرايند » به زبان غير فني « مثبت و منفي سه سيگما » ‌است. هر فرايندي كه در اين سطح كنترل شود، درصد كمي از اقلام معيوب خواهد داشت كه آن هم به خاطر اشكالات اتفاقي است ولي به هر حال مي‌شود آن را قبول كرد. در دهه 1980 ميلادي، شركت هاي خودروسازي آمريكا اين تعريف را محدود تر كرده بودند تا به معناي ” به علاوه يا منهاي چهار سيگما “ دستیابی نمودند و همين موجب شده بود ميزان اقلام معيوب به چند قسمت در هزار كاهش يابد.
ادامه نوشته

شش سيگما

 

شش سیگما یک فلسفه مدیریتی و یک روش برای بهبودهای بزرگ در سازمان‌هاست و با تعریف و اجرای مؤثر پروژه‌ها، تضمین می‌نماید که هر برنامه‌ی بهبودی به اهداف مورد نظر خود دست یافته و نتایج آن نیز استمرار داشته باشد.

تاریخچه‌ی به‌کارگیری شش سیگما به شرکت موتورولا در سال 1995 بر می‌گردد که از آن می‌توان به عنوان راز موفقیت موتورولا نام برد. با حصول نتایج مثبت در این شرکت، به سرعت متدولوژی آن به سازمان‌های دیگر گسترش یافت. امروزه تقریباً اکثر شرکت‌ها بزرگ و متوسط دنیا در صنایع تولیدی و خدماتی توانسته‌اند از مزایای این متدولوژی بهره‌برداری نمایند. در واقع می‌توان گفت که شش‌سیگما به دنبال آن است که میزان انحراف در هر فرآیند را به حدی برساند که تعداد خطاها به میزان شش‌سیگما برسد. پروژه‌های شش‌سیگما موجب بهبودهای 30% الی 50% در سطح کیفیت و 20% در هزینه‌های کل سازمان‌ها می‌شود.

ادامه نوشته